نویسنده :
- ساعت ٩:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
سلام
اما خاطرات مشهد در چند جمله:
بعد نه سال دوباره دوستهای قدیمی رو دیدم خیلی خوشحال شدم البته جای یکی از پسرهای کاروان خیلی خالی بود پسری که در تنهای خود خیلی درد کشید ولی کسی مهمتر از همه مادرش صداشو نشنید وحالا بعد این همه سال که اون احتیاج به محبت مادری داشت بعد مردن اون اومد وتمام مال واموالشو بالا کشید من موندم واقعا چنین مادرهای هستند که اینقدر بی عاطفه باشند بچه ای که از وجودش وپدرش فوت کرده تنها رها کنه وبره خدا بداد این طور مادرها برسه ولی به غیر از این قسمتش خاطرات قدیمی زنده شد وحرفهای نگفته در حرم امام رضا گفته شد ولی نمیدونم چرا هنوز امام رضا عیدی شب تولدش و بهم نداده ولی هنوز امید دارم که بهم بده
نویسنده :
- ساعت ٥:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱



سلام برای اولین بار که می خوام بنویسم ولی نمی دونم چطوری واز کجا شروع کنم ولی شروع کنم .
شنبه24 مهر میخواهم برم مشهد این مشهد با تمام مشهد هایی که رفتم خیلی فرق داره این بار از امام رضا میخواهم یک
پسرسالم وصالح به من بده ا
لبته اگه خدا برام صلاح بدونه اگه لیاقتش وداشته باشم فقط ازش می خواهم اگه بهم داد به خودم ضربه ای نرسه(مثل دفعه قبل که تا دم مرگ رفتم) چون نه توان جسمی دارم ونه توان روحی وازش میخواهم که بدون استراحت مطلق باشه وتصمیم گرفتم اگه پسر باشه اسمش و علیرضا بذارم یا احمد رضا
حامد خیلی دوست داره که یک بچه داشته باشه میشه من این آرزو براش تحقق ببخشم 
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
نویسنده :
- ساعت ٢:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤

بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم که منم به خانواده بزرگ وبلاگ نویسها ملحق بشم...
اینجا سعی میکنم که از چیزهایی که خوشم میاد بنویسم و هر وقت درد دلی داشتم اینجا مطرح کنم ...
